شهر عشق تو

هنوز می پرستم!

خانه ویرانه ی را

که:

از شهر عشق تو 

در دلم باقیست

فریاد کن!

فریاد بانو!
فریاد کن
ایستاده شو
از ظلم و تبعیض یاد کن
بر خیز و قلم گیر
در دست علم گیر
حقی را که:
گرفته شده از تو
از کام نهنگ گیر
برخیز!
شجاعانه
صبور شو و پر کار
تبعیض ز ریشه بردار
بشکن قفس را
ظلم هر بوالهوس را
فریاد عدالت شو
آهنگ صداقت شو
بر ضد ستم باش
الگوی شجاعت شو
برخیز و قلم گیر
در دست علم گیر
حقی را که:
گرفته شده از تو
از کام نهنگ گیر
.
م.رضا احسان

آیینه را شکستند

آیینه را شکستند
چون تصویر تـو را در دل داشت
آنان، با مـن نـــه!
بلکه
، بامن و تو مشکل داشت

چه آسان

حیف!
چه آسان:
در بند شده
گله ی که خود
نمی داند؛ چه می داند
و خوش حال، به نادانی، لبخند می زند
و تصمیم میگیرند
من و تو چه بپوشیم، چه بنوشیم
چه بخوانیم، چه نخوانیم
حیف!
چی آسان:
خطه ی را
چو امواجِ سرگردانِ اقیانوس
سرگردان ساخته
و نفس اش را به شمار انداخته
حیف

و صد حیف
...
م.ر.ا.

2/11/2012

دلم گرفته

دلم گرفته
...
نه از درد و نه تنهای
نه از فراق و جدایی
...
دلم گرفته از این که:
باتو
تنهایم

لحظه ها

چه زود گذشت:
شبی
کنار تو
...
و اکنون
بدون تو
لنگر انداخته
ثانیه ها
...

کشور

کشورا!

مارا
زجان والا تری


گلستانی
بوستانی
و بهشت انوری

 

گر بگویند
هست زیبا
پاریس و شهر دبی...


نیست شکی
بهر ما
از هر کدام زیباتری
.
.
م.رضا احسان

منار جام

قامت جام
قرن ها را خم کرد
و خود
استوار است هنوز
...
افسوس

که جور و ستم را
رو
به منار است هنوز
.
.
م.رضا احسان

ما شویم

"من" آمدم

"تو" هم بیا

تا "ما" شویم

بهر صلح

و عشق و آبادی

همه یکجا شویم

.
.
م. رضا احسان

عشق


در یک نگاه تو

دنیای من

دگر شد

تپش قلب من

از قبل

تیز تر شد

با سرعت این دل من

ز سینه ام

بدر شد

دوان دوان سویت

از خود

بی خبر شد

.

.

م.رضا احسان

صدای درون

گوشهایم زیاد شنید

           خوب و بد

                 گرم و سرد

                        خوش آیند و نا خوش آیند

                    و

 چشمانم زیاد دید

           سیاه و سفید

                   جذاب و دلخراش

                            گل و خار

                  ....

گوشهایم را خواهم بست

       لحظه ای یا روزی

             شاید روز ها

                     و شاید همیشه

                                تا ندای درونم را

                                          و سرو صدای تلخ و شیرین مغزم را

                                                    با دقت تمام شنود

                               و

چشم هایم را خواهم بست

            لحظه ای یا روزی

                   شاید روز ها

                           و  شاید همیشه

                                 دیگر نمی خواهم بیرون را ببینم

                                          می خواهم درونم را

                                               که دنیائیست بی سرو ته

                                                      ببیند و بهتر آموزد

 

 

 

عشق زمینیست!

می گویند

این روز ها عشق آسمانی  شده

و چشمان اش به آسمان

و آسمانی ها

اما من  و تو

من و تو باهم زمینی اش ساخته

و راهی یی دیار مان می سازیم

تا از غرورش کاسته

و چشم از آسمان بردارد

و نیم نگاهی به زمین دوزد

...

زمینی اش می سازیم

تا، دست زن پیر سالخورده را

که برای کندن خار ها

و برای کاشتن گل

پینه بسته؛

بوسه زند

دست پیر مرد دهقان زحمت کش

که بیل و کلنک

 دستانش را سنگ ساخته

و پاره پاره

و دست بانوی دهاتی ی شیر دوش و مهربان

و دست کودک گرسنه و گریان

را بوس زده

و شیرینی این عشق زمینی را چشد

دست کوزه گر عرقریزان را

که از کوزه اش آب می نوشد

به گرمی فشرده

و ماچش کند.

...

زمینی اش می سازم

تا، دیگر در هر قدمش

صد طفل گرسنه و تشنه ی بی پدر و مادر

صد جوان آواره و در بدر

و صد پیر زحمتکش و کارگر را

زیر پا نکرده؛

دست مهر بر صورت شان کشد

...

زمینی اش می سازیم

آری! زمینی اش می سازیم

و این افتخار

و این فروتنی آفتاب گونه را

ما به او می دهیم

و مسیر انحرافی اش را تبدیل می سازیم

تا، از ساز و سرود

و خیال خویش

بیرون آید

و آواز شیرین نی چوپان را

شامل تقسیم اوقات موسیقی اش سازد

...

زمینی اش می سازیم

تا بداند؛

بداند، عشق زمینیست

نه آسمانی

...

عشق زمیینیست

و زمینی اش می سازیم

آری! این افتخار را ما به او میدهیم

من و تو

باهم

...

 محمدرضا احسان

ترس

 

تنهای تنها

در کوچه- پس کوچه های شب

و تاریکی ی زمان

در گردشم

هراسان و بیم ناک

بیمناک ز هیولای بزرگ شدهء زمان

هیولای خیالی و نادید

در آرزوی سوسوی نور ستارهء مهربانی

تا یار شود و یاور

دست در دست هم داده - بگردیم...

رسیم جایی؛ کانجا

نه شب است و نه هیولا

و نه دغدغهء تاریکی

....

محمدرضا احسان

عید است و من در حیرتم

عید است و من در حیرتم

در حیرتم!

چه بگویم؟

بگریم یا شاد بخندم؟

بگویم عید مبارک

یا تسلیت باد خویش را!


به تو!

آری تو!

که از یک طرف خنجر در گلو داری

و اشک در چشمانت!

و از طرفی غم آوردن نان خانه

گرفته محکم گریبانت


بغض گرفته ام و اشک در چشمانم حلقه بسته

این چسان عید است؟

که خون در عوض حلوا

در عوض قورمه و میوه و عیدانه

کاسه ها را پر کرده!


آیا میشود نام عید داد؟

یا همان فغان در مصیبت ؟

که گره خورده با نام کشور

جای خوشی های عید را از ما گرفته

و فرشش را گسترانیده


دشمنان کینه توز کشور

رگ انسانیت شان بریده

و دهشت و ترور در شرایین شان جاری

بر ما رگبار بسته

کورند پیروزی مارا ببینند!


عید است و من در حیرتم

در حیرتم!

چه بگویم؟

بگریم یا شاد بخندم؟


آمد آمد عید و حملات انتحاری که سفره های خوشی عید هم وطنان مارا به سفره های فاتحه خوانی تبدیل کرده اند. حملات و کشتار های نیمروز و هرات و قندوز و...

محمدرضا احسان

2012/8/15



یار

از چار(۱) گرفته چار(۲) مرا

بَرَدم بکام غم

غافل از این که:

گشته غم و درد هر دم یار مرا

پنداری چنین دارد

نقش زمینم سازد

باورش نیست:

با غم و درد شده سرو کار مرا

.........................................................

۱-چار: چهار طرف

۲-چار: چهار مشکل

 

وطن

وطن:

ای وطن ای مأمنم!

ای زادگاه و مسکنم!

ای وطن!

قلب منی و جسم من

ای تو روح اندر تنم

ای وطن!

ای افتخار راد مردان کهن

ای تو آخر جایگاه و مدفنم

دایم از من این ندا و این صدا

وطنم، ای وطنم، ای وطنم!

 

محمد رضا احسان

 

کوله بار بر دوش

 کوله بار بر دوش

سوی وطن میروم

از اینجا به  سوی چمن میروم

 

کوله بار بردوش

عشقم است وطنم

لباس ز مهر و وفاست  در تنم

 

کوله بار بردوش

برگشت من سوی او

منم صِرف، خاکِ درِ کوی او

 

کوله بار بر دوش

هر آنی در خدمتم

ز دوستانِ  گل  و بارانِ رحمتم

 

کوله بار بر دوش

لبخند بر لبان من است

سرودِ عشق او بر زبان من است

 

کوله بار بردوش

رهی او بگیرم

اگر مرگ گیرد به خاکش بمیرم

 

کوله بار بر دوش

...

 

برای مهاجرین دور از وطن سروده شده.

امید که کم و کاستی هایش را بر من ببخشید (محمدرضا احسان)

 

 

نیمهء شب

 

نیمهء شب است

و آرامش کامل

سکوت و خاموشی

و همه در خواب

 

نیمهء شب است

و اتاق تاریک

تنها فس فس نفسهایم

و لحظهء آه کشیدنم

بیاد و آرزوی هیچ چیز و همه چیز

صدای زود گذریست

که میشود حس کرد

 

نیمهء شب است

و آرامشی نرم و ملایم

چون لمس نسیم صبحگاهان

خوشایند و آرام بخش

 

نیمهء شب است

سکوت و تنهایی

شاید زمانی برای اندیشیدن

و فکری بحال دل

 

نیمهء شب است

و آسمان صاف

و سو سوی پر رنگ ستارگان

اما آرام و بی صدا

 

نیمهء شب است

و اما نزدیک سحر

و در پی طلوع خور

ویک روز روشن و پر نور

 

لحظهء دیگر

بیداری از خواب

و آغاز مرحلهء دیگری از عمر

و امید ها در پی

 

لحظهء دیگر

همراه با طلوع نور

طلوع ما

و ادامهء زندگی

 ......

 محمدرضا احسان

 

ما ساکتیم

ما ساکتیم

کوله بار از درد و رنج بر دوش

و تحمل سوز آتش و سرمای زمستانی

سکوت مصلحتیست که حالاست

نه برای همیشه

 

ماساکتیم

تا وقتیکه دلهای مان

احساس ترحم دارد

ترحم به انسان بودنت

ترحم به چشم کور و گوش کرت

و ترحم به فقر فرهنگیت

 

ما ساکتیم

تا زمانیکه انسانیت ما

و درک ما از زندگی از ما خواهد

و اقتضای دور اندیشی های مان

و شاید اصلاح تو

 

ما ساکتیم

یا شاید نقابی به چهره

و تبسم بر لبان ما

تا از دود و خاک و گردو باد زمانه

و از آتش که تو روشن کرده ای

احساس درونی مانرا بپوشانیم

 

ما ساکتیم

تا شاید سکوت مان

نشانهء باشد تا شرمت آید

و سرت پیش وجدانت خم گردد

و بیش از این

آتش از فضای آسمانت

برما نبارد

 

ما ساکتیم

سکوت معنی دار

و سکوت سبز بهاری

و این سکوت مدنیت ماست

نه ضعف ما

و نه ترس ما

 

ما ساکتیم

اما نه همیشه

سکوت ما مصلحتیست اکنون

و سکوت ما

نشانه ایست از خود گذری

و هم پذیری

 

ما ساکتیم

تا جهان اندیشان

و من گویان زمانه ببینند

ما از جنس شما نیستیم

ما اهل خشم و نفرت

اهل ترور و دهشت نیستیم

و نه اهل غارت و آدمکشی

 

ما ساکتیم

و از جنس هم پذیری

و انسان دوستی و صمیمیت

در گلستان از عشق

و طراوت بهاری

 

ما ساکتیم

و از اهل درک و اندیشه

اهل منطق و انسانیت

و از تبار آفتاب

 

ما ساکتیم

اما نه برای همیشه

....

چیست چاره؟

چیست چاره؟

گر ز زجر بار بار زمانه

این دل من درد داره

هست زخمی، هست پر خون

می نه داند راه چاره

 

چیست چاره؟

گر ز گرم و سردیء اتاقم

سر شده در آه و ناله

در فغان است و شور و شیدا

درد هایش پر خط و خاله

 

چیست چاره؟

از فضای سوزِ سرما

چنگ مانده دست و پایم

یا سرود غم خواندن

شده است ساز و نوایم

 

چیست چاره؟

برای در بند داشتن

دست و پایم بند ریسمان

گر شوی صادق و یکدل

میکشندت زین چهان

 

چیست چاره؟

زنجیر ظلمت را شکستن

هست خیانت، هست گناه

باز هر نیرنگ و حیله

را شمارند صدق و صفا

 

من رهرو اهداف والایم

پای رفتن ام چند بار بستی
تا نتوانم به منزل مقصود رسم
رشتهء عشقم گسستی
از ترس اینکه به معبود رسم

راهم گرفتی شدی مانع
پنداشتی کارم تمام شد
لیک نوریست مرا، لامع
بین چراغ راهی عام شد

زین بیش وقتت مده بر باد
مرا احساس خستگی نیست
دگر از هیچ مانع مکن یاد
مرا با گِرِهِی بستگی نیست

راهم را می دهم ادامه
در هر حالتی خوشی یا غم
دور نیندازم این جامه
گر فرا گیرد مرا یکسر ماتم

من رهرو اهداف والایم
منزلگه ام آسمانی دل
من همدم غم هایم
درد است ریگ بیابانی دل

بیا تا آسیاب بگردانیم

 بیا تا آسیاب بگردانیم

آسیاب من و تو

آسیاب که نیاز ماست

و آرد می کنیم

و نان و کیک و کلچه ...می سازیم

آسیاب که در نبودش

در نبودش

آرد نداریم تا نان و کیک...سازیم

آسیاب که گر نباشد

من و تو و مردم من و تو

همه دچار مشکلیم

و تو!

رفته آسیاب مان را خراب

و سیم برق

برق که همین آسیاب را میگرداند

قطع میکنی

وآسیاب از کار میماند

و تو!

رو به بیگانه اى اورده و آردت کنی

و آسیاب او گردانی

و چندی خیال خود سازی

و دست ما

دست که سوی کسی دراز نشده

طرف او دراز شود

او هم دو چند ستاند

و خود سیر کند

و اندکی هم بتو دهد

تو که فایده ات

فایده ای که معلوم نیست

چشمت را کور کرده

و زندگی من خودت و مردمت را

مردم که از توست

به بازی گرفته ای

ندانی !

ندانی که گر بیگانه روزی ترا طرد کرد

به که روی خواهی آورد

باز بیگانه ؟

یا ما؟

که از خون مایی

بس کن!

بیا تا یکدست آسیاب خود حفظ کنیم

برقش، ماشینش...

نیاز به حفاظت من و تو دارد و مردم ما

بیا تا آسیاب خود بگردانیم

ترا باید دید

راه دور است

هدف دور

و هدف دور تويي اي نور!

ترا بايد ديد

ودر اين راه

سختي ها بايد كشيد

و راه پيمود

و گره ها بايد گشود

و با گرماي سوزان روز

و با تاريكي قير گون شب

و لشكركثير باد

با قدرت تمام ايستاد

و رزميد

وبه جنگ رفت

پيروز بايد شد

و بتو رسيد

و به آغوش باید كشيد

روئای در راه

كنار جاده تنهايي

با دل پر از اندوه ايستاده

و گذر كند زمان را نظاره ميكنم

و در گوشه اي متروك قلبم

تخم گلي را كاشته ام

 تا باشد كه از خون دلم آب خورد

و همراه بامن نفس كشد

و از نوري كه انتظارش را دارم

وچشم دو خته ام

نور گيرد

و نمو كند

وعطر افشاند

و گوشهء دلم بهاري سازد

و رويايي دراه ام

از راه رسد